مجید مالکی
majid maleki
مجید مالکی


۴ مرداد ۱۳۶۷

شهید دانشجو مجید مالکی

نام پدر : حاجعلی
تاريخ تولد: 21 تیر 1347
محل تولد: تهران
رشته تحصيلي: مکانیک
نام دانشگاه : تهران
تاريخ شهادت : 4 مرداد 1367
محل شهادت: شلمچه
عمليات:

زندگينامه شهید

شهيد مجيد مالكي در سال 1347 در تهران به دنيا آمد .وي تحصيلات ابتدايي را در مدرسه بامشاد سپري كرد و دوران راهنمايي را در مدرسه شهيد طاهريان واقع در منطقه 5 خيابان آرياشهر گذراند .

سالهاي 57-58 را در سن 11 سالگي تجربه كرد .اما با همين سن كم ،شور و علاقه اش او را به تظاهرات و گشت هاي شبانه مي كشاند و نوشتن شعار بر روي ديوارها نقشي بود كه ميخواست در انقلاب داشته باشد .
در سن سيزده سالگي قاري قرآن بود و مهارت خاصي در خواندن و قرائت قرآن داشت.
دوران دبيرستان راهمزمان با شروع فعاليت در بسيج آغاز كرد .15 ساله بود كه شور حضور در جبهه داشت . معتقد بود با رفتن به جبهه بايد دينش را ادا كند.گريه هر روز و اصرارهاي بيش از حدش ،خانواده را راضي به رفتنش كرد .

در قرعه كشي كه براي افراد عازم به جبهه انجام مي دادند، نام او در نمي آمد .اين امر او را راضي كرد تا به ادامه تحصيلش بپردازد .دوران دبيرستان را در دبيرستانهاي مفيد و بهمن گذراند .اما علي رغم تمام موفقيتش در درس در سالهاي آخر دبيرستان فكرش به درس نبود .فكر پاسداري از اسلام و وطن او را يك لحظه آرام نمي گذاشت .
سال آخر دبيرستان براي اولين بار عازم جبهه شد.در عمليات كربلاي 5 از ناحيه دست و سينه مجروح شد . بازگشت مجدد به جبهه , ماندن طولاني در كوههاي غرب و عملياتي در كوههاي مهران را برايش به همراه داشت .پاهايش يخ زده بودند و به بيمارستان تهران منتقل شد .

اما اين بار هم تحمل ماندن نداشت .دلتنگ شده بود و جبهه برايش عالم ديگري داشت .بعد از اخذ ديپلم در رشته رياضي در كنكور دانشگاه شركت كرد و در رشته مهندسي مكانيك دانشگاه تهران پذيرفته شد .

اما دانشگاه را رها كرد و عازم جبهه شد .6 ماه در جبهه ماند .زيارت عاشورا و دعا براي شهادت كار خاص او در جبهه بود .وي سرانجام در سال 67 در مرداد ماه در منطقه عملياتي شلمچه به آرزوي ديرينه خود رسيد.

وصیتنامه شهید

……

خاطرات وآثار:

شعري كه برآخرين برگهاي دفتر زندگيش حك شد .

از صخره ها صدا صدا مي آيد

فرياد خدا خدا مي آيد

اي منتظران خسته دل برخيزيد

مهدي موعود از حرا مي آيد

سخنانی از والدین  شهيد

من و پدرش هميشه براي او لباسهاي نو و گرانقيمت مي خريديم .ولي هميشه او اين لباسها را مي برد و به ديگران مي داد .

يك بار يك جفت كتاني نو از مكه برايش خريده بوديم .تا آنرا ديد .زد زير بغلش و رفت .چند روز بعد گفت مادر !‌يك چيزي بگويم مرا دعوا نكني .گفتم نه مادر جان .گفت آن كتاني ها را به يكي از دوستانم دادم .

از لباسهاي نو اصلا” خوشش نمي آمد .طبق مد روز هم نمي گشت .هميشه يك پيراهن ساده آستين بلند و يك شلوار ساده مي پوشيد .سه دست لباس نو بيشتر نداشت كه بعد از شهادتش آنها را هم به ديگران دادم .يك دست كت و شلوارش را فقط براي خودم نگه داشتم كه به دنبال خوابي كه ديدم آن را هم به فرد مستحققي بخشيدم .

شبي خواب ديدم كه تمامي مادران در باغي كه داراي دو در بود براي شهيداي خود هديه برداشته و از در اولي گذر كرده و به ديدن شهدا مي رفتند .هر چه سعي كردم چيزي به عنوان هديه پيدا كنم نتوانستم .

تا اينكه خانمي دم درب ورودي اول كه او را نمي شناختم گل سفيد بسيار زيبايي به من داد كه به شهيد خود به عنوان هديه بدهم و از در گذر كردم .اين خواب را كه برايم تعبير كردند گفتنداز او اگر لباس نويي مانده رد كنيد برود .كه همان يك دست كت و شلوار نويي را كه از او داشتم به فرد تازه دامايي دادم.

15 روز قبل از شهادتش آمد خانه گفتم مجيد بيا اين گلها چقدر زيبا شده اند كنارشان يك عكس بياندازيم .

عكس را انداختيم و رفت جبهه كه شهيد شد .من نمي دانستم كه او شهيد شده .شب خواب ديدم كه گفتند مجيد را مي خواهيم بياوريم توي حياط گفتم اگر اجازه مي دهيد سرش را ببوسم گفتند نه نمي شود گفتم دستش را گفتند نمي شود گفتم پس اجازه بدهيد پايش را ببوسم گفتند نه نمي شود فقط بايد راضي شوي به رضاي خدا.

جنازه مجيد اصلا موقع شهادتش قابل شناسايي نبوده و سوخته بوده از ناحيه دست و پا جراحت كامل برداشته بود.

وقتي اين را گفت گفتم باشه راضي ام به رضاي خدا .بعد رفتم داخل حياط تابوت او از آسمان آمد توي حياط نشست وقتي گفتم راضي ام به رضاي خدا تابوت همراه دو نقاب دار به آسمان بلند شد .

من هميشه از تلويزيون پاي صحبت يكي از فرمانده هان جنگ مي نشستم .آن روز داشت مي گفت كه ما در جبهه دو نفر داشتيم كه خيلي زبر و زرنگ بودند و هر كاري انجام مي دادند .يكي از آنها مجيد مالكي بود كه شهيد شد و من آنجا خبر شهادت مجيد را شنيدم.

عکس:1

امام و شهدا

من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می كنم كه نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش كسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.

تا آسمان عشق

انقلابى که اگر شکرش را نگوییم ،کفرش راگفته ایم و اگر در جهتش گام برنداریم ناگزیر بر ضد آن عمل نموده ایم. رفتارمان با گروگانها بقدرى خوب و اسلامى بود که روزى یکى از گروگانها گفته بود من فراموش کرده ام گروگان هستم.

ادب عاشقی

ضعف مرا به حساب انقلاب و مکتب من نگذارید، اين جمله با همه حرف می زد… نصب كرده بود پشت ميزش خيلي مواظب بود خلاف زير دستانش را كسي به نام انقلاب نگذارد از انقلاب براي خودش مايه نمي گذاشت هيچ وقت. |منبع : منبرك|

دبیرخانه شهدای دانشجو
تعداد شهدا
۲۴۵۳ شهید
نظرات
بایگانی نظرات

Printed from: http://shahidedanesh.ir/7362/

Scan to visit this page: