علی اکبر بادپا همدانی
علی اکبر بادپا همدانی


۸ دی ۱۳۵۹

شهید دانشجو علی اکبر بادپا همدانی 

نام پدر : اصغر
تاريخ تولد: 29 شهریور 1331
محل تولد: همدان
رشته تحصيلي: کارشناسی ارشد حسابداری
نام دانشگاه : علامه طباطبایی
تاريخ شهادت :8 دی 1359
محل شهادت: سوسنگرد
عمليات:

 زندگی نامه شهید

……

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحيم

التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين. توبه ۱۱۲

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان عليّا و اولاده حجج الله

اول اينكه شهادت مى دهم بر وحدانيت خدا و رسالت محمد (ص) فرستاده او و على و اولادش ائمه طاهرين عليهم السلام و آخرين آنها حضرت مهدى(عج). ديگر اينكه سفارش مى كنم شما را به تقوى و ياد خدا و راه خدا كه بهترين راه هاست، راه سعادت است و اينكه دنيا را سبك شماريد و براى آخرت توشه برداريد كه مهلت دنيا بسيار اندك است. من كه نتوانستم در زندگي ام اين راه را بروم، ولى آموختم كه بهترين راه جاودانى، همان است.

سفارش مى كنم شما را كه وقت زندگى بسيار كم و حيف است كه تلف شود و توشه اى براى آخرت از آن بر نداريد و حيف است در صحراى محشر بدون هيچ سرمايه اى وارد شويد. از خدا بخواهيد هر آن به ياد او باشيد كه بهترين يار و انيس است. از خدا بخواهيد آن چنان توانایى به شما بدهد كه حافظ حدودش باشيد. و شما را وصيت مى كنم بر اين كه:

۱- در صورتي كه بدن من انشاءالله شهيد به دستتان افتاد حتی الامكان در همدان در كنار قبر پدرم مرا به خاك بسپاريد زيرا در زندگى كمتر در كنارش بودم. مرا غريب دفن كنيد كه پيامبر (ص) اين گونه دوست داشت و فرزندش حسين (ع) نيز چنين دفن شد.

۲- براى پدرم بيشتر طلب آمرزش كنيد كه او مظلوم بود و مظلوم از دنيا رفت .

۳- به مادرم بگوييد كه اولا از او متشكرم كه من را اين گونه تربيت نمود. او اولين كسى بود بعد از خدا كه به من محبت داشت و مرا دوست مى داشت گر چه نتوانستم ذره اى از زحماتش را جبران كنم لیكن قصد داشتم  ايشان را همراهى بيشترى نمايم، با امام رضا (ع) هم شرط كردم كه مهلتم تمام شد.

زماني كه براى جبهه عازم بودم خواستم براى خداحافظى نزد او روم كه موفق نشدم، خواهرم از روى محبت تلفن كرد كه برف است نيا و من چون فرصت زيادى نداشتم نرفتم. در هر صورت براى هميشه از او خداحافظى مى كنم. از او مى خواهم اگر گريه مي كند براى فرزندش نباشد براى كسى باشد از سپاه خدا كه در مصاف با دشمن شهيد شد. اميدوارم با جده اش فاطمه (س) محشور و از خدا بخواهد من هم با فرزندش حسين (ع) محشور شوم.

۴- براى همسرم فاطمه هم جز بدى چيزى نداشتم. او را در حالى رها كردم كه گفت جز تو كسى را ندارم گو اين كه از او دلگير شدم كه چرا براى رفتن من به جبهه  از خود علاقه و نشاط نشان نداد. لیكن تقصير نداشت چون ديگر تنها نبوديم و فرزند كوچكى هم داشتيم از او مى خواهم براى من طلب آمرزش كند، من را ببخشد و موفق و سعادتمند باشد انشاءالله.

۵- برادرم را مي دانم كه خود بهترين راه را انتخاب مى كند ولى از او مى خواهم دست از ولايت على (ع) و اولادش و امام زمان (عج) و نائبش برندارد كه نگهدارى ايمان در آخر زمان بسيار سخت است. براى او هم كارى نكردم شايد فرصتى نشد. خدا او را توفيق دهد.

۶- پدرم خواهرم زهرا را به من سپرد ولى افسوس كه او را كمكى نكردم. اميدوارم خدا او را نصرت دهد تا در راهش قدم بردارد و سعادت دنيا و آخرت را براى ايشان مى خواهم. از او هم پوزش مى طلبم.

۷- دخترم ليلا را به مادرش بسپاريد زيرا خداوند از همين ابتدا بر او لطفى نمود و چنين مادرى به او عطا كرد و مطمئن هستم مادرش با كمك و نصرت خداوند او را سعادتمند مى كند انشاءالله.

۸- در مورد فاميل همسرم مادرش بسيار زحمت براى من كشید او را خيلى دوست مى داشتم. اخلاق نيكویى داشت. خواهران او نيز چنين بودند. براى بقيه فاميلش نيز سعادت در دنيا و آخرت را از خداوند خواستارم.

۹- حق همسايگان آن طور كه بود به جا نياوردم. شايد تاثير محيط بود شايد هم توفيق نداشتم. از آنها نيز خداحافظى و حلاليت بطلبيد.

من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا احزاب ۲۳
والسلام
على اكبر بادپا همدانى 6 دی 1359

خاطراتی از شهید بادپا همدانی به روایت مادر و همسر

چند کلمه از مادر شهید:

علی درتاریخ ۱۹/۶/۳۱ در یک خانه کوچک بعد از سه فرزند دختر به دنیا آمد . قبل از به دنیا آمدنش سفری به کربلا داشتم. آنجا از امام حسین(ع) فرزندی چون علی اکبرش خواستم و بعد از به دنیا آمدن به همین خاطر نامش را علی اکبر گذاشتم. گویا از همان ابتدا می دانستم که راه او راه علی اکبر حسین(ع) و مرگش چون علی اکبر در راه دین جنگ کردن و غلطیدن در خون است. در تمام مدت عمرش هیچ از او نرنجیدم، علی خوب زندگی کرد و خوب هم مرد. حیف بود که در بستر بیماری بمیرد. واقعاً علی لیاقت شهادت را داشت.

گوشه هایی از زندگی شهید از زبان همسرشان:

سرکار خانم خامنه، دبیر بازنشسته آموزش و پرورش و همسر شهید بادپا همدانی اولین شهید روزنامه اطلاعات است.

علی متولد سال ۱۳۳۱ و اهل همدان بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در شهر همدان به پایان رساند. در دوران دبیرستان در انجمن های مذهبی شرکت کرد و بعد از اتمام دوره ی دبیرستان وارد دانشگاه شد و تحصیلات خود را تا درجه فوق لیسانس در تهران دنبال کرد. در ایام تحصیل از فعال ترین مذهبیون دانشکده بود.

بعد از پیروزی انقلاب برای کمک به مجروحین در بنیاد مستضعفان مشغول به کار شد در این مدت سرپرست بنیاد و مدیر تسویه و عضو هیئت مدیره چندین شرکت از شرکت­های وابسته به بنیاد بود. مدتی هم سرپرستی کل امور مالی مؤسسه اطلاعات و شرکت ایرانچاپ و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را به عهده داشت.

در تمام مراحل زندگی همّ و غمش اسلام و پیشبرد انقلاب بود. او زندگیش را وقف انقلاب کرده بود و تمامی وجود خویش را صرف تحقق اهداف آن می نمود و اغلب روزها مخصوصاً این اواخر دیر به خانه می آمد و از خستگی و کار و فکر زیاد بیشتر اوقات سردرد داشت. یکی ازخصوصیات بارز او این بود که به هرکاری که می پرداخت اعم از کار اداری و یا در رابطه با زندگی خصوصی سعی می کرد که آن را به بهترین نحو انجام دهد.

درزندگی مشترکمان او برایم همه چیز بود، یک همسر نمونه، یک دوست، همفکر و همکار، سنگ صبور و مشکل گشا به شمار می رفت که همیشه از راهنمایی هایش نهایت استفاده را می کردم. از من خواسته شده درباره ی علی حرف بزنم. درست است که متأسفانه فقط مدت دو سال در کنارش بودم ولی در این مدت کم، درس­ها از او آموختم و  طعم خوشبختی واقعی را دراین مدت چشیدم. حرف زدن درباره ی او برای کسانی ­که با او آشنا نیستند مشکل است فقط می توانم گوشه ای از صفات و خصوصیات بارز او را بیان کنم تا کسانی­ که او را نمی شناختند و این نوشته را می خوانند با یک انسان واقعی آشنا شوند.

علی واقعاً علی بود گاهی اوقات فکر می کنم که عشق و علاقه او به حضرت علی (ع) ناشی از درک و شناختش می شد. امامش علی(ع) را شناخته بود و چون او زندگی و رفتار می کرد و چون او به خدایش و معبودش عشق می ورزید. بی نهایت علاقه به خواندن نهج البلاغه داشت و به قدری خطبه ها را خوب می خواند که من اغلب از او می خواستم بلند بخواند و بیشتر، خطبه های مربوط به دنیا و سبُک شمردن آن را می خواند. صبر و بردباری او در مقابل مشکلات و ناملایمات بسیار زیاد بود به نحوی که در شدیدترین ناراحتی ها و مشکلات و پیشامدهای ناگوار هیچ­گاه از خود عصبانیت نشان نمی داد بلکه دیگران را نیز دعوت به آرامش می کرد و با توکلی که به خدا داشت هیچ ­وقت نومیدی و یأس به خود راه نمی داد و همان طور هم از رسیدن به یک امر دنیوی شادمان نمی شد. به جرأت می توانم بگویم که مصداق بارز این آیه بود: “لا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتیکم” *

من در این مدت یک برخورد تند و یا کوچکترین عصبانیت با هیچ­کس و با دلسردی و نومیدی از او ندیدم. گفتم با این­ که اغلب روزها با سردرد و خستگی به منزل می آمد ولیکن یک ­بار هم از او گله و شکایت ندیدم. سعی می کرد با همان خستگی لبخند بزند و با شوخ طبعی که داشت محیط خانه را گرم می کرد و گاهی با دوستان و آشنایان مزاحی می کرد و بعدها درعهدنامه اش با امام رضا(ع) این عادت را هم ترک کرد و به من گفت ممکن است بعضی ها ناراحت شوند و یا متوجه شوخی بودن مسئله نشوند و مسئله را جدی فرض کنند و این از نظر شرعی کار صحیحی نیست.

از دیگر خصوصیات بارزش ساده زیستی او بود و با اینکه در رابطه با موقعیت اجتماعی و تخصصش می توانست بهترین زندگی را داشته باشد، ساده زیست بود و هیچ­ وقت دنبال مال دنیا نرفت و به من هم سفارش می کرد که هرچه ممکن است ساده تر و در حد نیاز زندگی کنیم و با این­ که در رابطه با کار و حرفه اش مبلغ قابل توجهی به او می دادند، ولی او بیشتر آن ­را انفاق می کرد و یا برای رفع حوائج و مشکلات به مردم می داد که بعضی از آن ها را من بعد از شهادتش متوجه شدم. این سخنان را بعد از شهادت او بازگو می کنم چون از ریاکاری و تظاهر بی اندازه بیزار بود. از شروع جنگ تا شهادتش اکثراً غذایش در روز یک وعده شده بود و از من می خواست که شب­ها غذا تهیه نکنم تا پول آن را به جبهه و جنگ زدگان کمک کنیم.

ازخصوصیات و ویژگیهای مهم او می توان گفت که همواره پاک و خالصانه به خدا عشق می ورزید و از نظر اخلاق، دارای عزت نفس و مناعت طبع و عفت و پاکدامنی خاص خود بود و روح تقوا و پاکدامنیش در برخورد با مردم و در اجتماع کاملاً محسوس بود.

با شروع جنگ تمام فکرش متوجه جنگ و مسائل آن بود. اول از طریق کمک به جبهه و جنگ زدگان خواست جنگ را یاری کند ولی این­ها نتوانست او را اقناع نماید و با اینکه دوره سربازی را نگذرانده بود و فقط دوره ی کوتاه مدت بسیج را در دانشکده دیده بود با این حال تصمیم گرفت که داوطلبانه به جبهه برود.

از آنجایی­که تمام کارهایش لله بود دراین تصمیم گیری هم فقط الله و پیشبرد اسلام نقش داشت. در این رابطه پیش آمدی را بیان می کنم: روزی که عازم جبهه بود برای خداحافظی فرزندمان لیلا را بغل کرد و شروع به حرف زدن با او کرد. لیلا که دو ماه و نیم بیشتر از عمرش نمی گذشت، خنده بلندی همراه با قهقهه کرد که واقعاً برای کودکی به آن سن تعجب آور بود و تا مدت ها دیگر چنین خنده ای از او ندیدم. در آن لحظه متوجه شدم علی به جایی خیره شد و همین مطلب هم باعث شد که بعد از خداحافظی دیگر به عقب برنگشت و خیلی سریع از در خارج شد و رفت. همسنگرانش بعدها برایم تعریف کردند که شب­ها از لیلا و خنده اش برایمان حرف می زد، در وصیت نامه هم از آن یاد کرده است.

با این­ که در مدت دو ماه و نیم که از تولد لیلا می گذشت، من شاهد یک رابطه عالی پدر و فرزندی بودم -طوری که در نگهداری و خواباندن و غذا دادن به او بر من پیشی می گرفت- ولی این امر باعث نشد که از رفتن به جبهه منصرف شود. پیش خود فکر می کنم شاید این برای علی یک امتحان بود، خدا می خواست علی را به وسیله یگانه فرزند دلبندش آزمایش کند و علی از این امتحان چه سرافراز و موفق بیرون آمد.

در خاتمه از خدا یاری می طلبم که بتوانم فرزندمان را مطابق خواست و سفارشات پدرش و رضای الله تربیت کنم و در ضمن مطالبی را که در قسمت اول وصیت نامه سفارش کرده انجام دهم که واقعاً تنها راه سعادت است و با عمل به این سفارشات رسالت خود را به عنوان همسر یک شهید به انجام می رسانم.

پروردگارا، من و لیلا، علی را به تو می سپاریم تا درجوار و پناهت از الطاف الهی بهره مند شود، همان گونه که در طول زندگیش همیشه او را دوست داشتی و یاری کردی هم اکنون از تو می خواهم که ما را هم به خاطر او یاری کنی که بتوانیم دنباله رو راه او باشیم و در مسیر تو گام برداریم. والسلام

*آیه ۲۳ سوره مبارکه حدید

امام و شهدا

من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می كنم كه نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش كسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.

تا آسمان عشق

انقلابى که اگر شکرش را نگوییم ،کفرش راگفته ایم و اگر در جهتش گام برنداریم ناگزیر بر ضد آن عمل نموده ایم. رفتارمان با گروگانها بقدرى خوب و اسلامى بود که روزى یکى از گروگانها گفته بود من فراموش کرده ام گروگان هستم.

ادب عاشقی

ضعف مرا به حساب انقلاب و مکتب من نگذارید، اين جمله با همه حرف می زد… نصب كرده بود پشت ميزش خيلي مواظب بود خلاف زير دستانش را كسي به نام انقلاب نگذارد از انقلاب براي خودش مايه نمي گذاشت هيچ وقت. |منبع : منبرك|

دبیرخانه شهدای دانشجو
تعداد شهدا
۲۴۵۳ شهید
نظرات
بایگانی نظرات

Printed from: http://shahidedanesh.ir/5097/

Scan to visit this page: